محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

384

تاريخ الطبرى ( فارسي )

پسرت كشته شدند و جماعت فرارى شد . عيلى گفت : « صندوق چه شد ؟ » مرد پاسخ داد : « دشمن آن را ببرد . » گويد : و عيلى آهى كشيد و از كرسى به پشت افتاد و بمرد و آنها كه صندوق را گرفته بودند آن را به خانهء خدايان خويش بردند و زير بت معبود نهادند كه بت روى آن بود و صبحدم بت زير صندوق بود كه باز آن را روى صندوق نهادند و دو پاى بت را به صندوق ميخ كردند و روز بعد دست و پاى بت قطع شده بود و خود بت زير صندوق افتاده بود و به همديگر گفتند : « مگر ندانيد كه كس با خداى بنى اسرائيل بر نيايد آن را از خانهء خدايان خويش بيرون بريد . » آنگاه صندوق را بيرون بردند و در گوشه اى از دهكده نهادند و مردم ناحيه اى كه صندوق آنجا بود دردى در گردن خويش يافتند و گفتند : « اين چيست ؟ » و دخترى از اسيران بنى اسرائيل كه آنجا بود گفت : « مادام كه اين صندوق در دهكده باشد بدى بينيد . » گفتند : « دروغ مىگويى . » گفت : « نشان راستى گفتارم اينست كه دو گاو گوساله دار بياريد كه هرگز يوغ بر آن ننهاده باشند و صندوق بر آن نهيد و گوساله شان را بداريد و گاوان ، صندوق را ببرد و چون از سرزمين شما به سرزمين بنى اسرائيل در آيد يوغ را بشكند و به سوى گوسالگان باز گردد . » و چنين كردند و چون گاوان به سرزمين بنى اسرائيل حاصل در آن ريخته بودند افتاد و مردم بنى اسرائيل سوى آن دويدند و هر كه نزديك آن شد جان بداد مگر دو مرد كه اجازه يافتند صندوق را به خانهء مادرشان ببرند كه بيوه بود و صندوق آنجا بود تا طالوت به پادشاهى رسيد . كار بنى اسرائيل با شموئيل سامان يافته بود اما گفتند : « پادشاهى براى ما معين